east#
  • home
  • Blog
  • قصه ی آفرود با رویاها در فضا - از کودکی تا امروز

قصه ی آفرود با رویاها در فضا - از کودکی تا امروز

21 September, 2018

قصه ی آفرود با رویاها در فضا - از کودکی تا امروز

قصه ی آفرود با رویاها در فضا - از کودکی تا امروز

آرزوهاتون چقدر براتون مهمه ؟ اونقدری هستن که تمام زندگیتون رو پر کرده باشه و هروقت هرکی رو میبینید سعی کنید باهاش راجعبه اش حرف بزنید ؟ یا سعی کنید کسایی رو پیدا کنید که با شما هم نظر هستن و از صحبت با اونا لذت ببرید؟ یا مثلا اخبار اون موضوع رو Subscribe کرده باشید ؟ دوست دارم بخشی از زندگیمو به معرض قضاوت قرار بدم و در موردش صحبت کنم و امیدوارم براتون جالب باشه.


علاقه من به نجوم و ستاره شناسی برمیگرده به وقتی که خیلی کودک بودم. خاطرم میاد یه روز روی پشت بوم خونه با ماردم وایساده بودیم، یه عصر خیلی قشنگ توی کودکی که یهو مادرم یه نقطه ی نورانی روی آسمون رو نشونم داد. برای منی که با کتاب بی نظیر " پدربزرگ آخر آسمان کجاست؟ " بزرگ شده بودم و خب البته پدربزرگم هیچوقت نتونست به این سوالم پاسخ بده؛ حالت دست مادرم که درست مثل حالت دست پدربزرگ قصه ی مورد علاقه ی من بود، انگار جواب همه ی سوالات من بود!!

همینطور که اون نقطه ی نورانی رو نشونم میداد و نوازشم میکرد بهم گفت: " پسرم اون سیاره ی ناهیده! "

- ناهید؟

بله! این سیاره وقتی که خورشید هنوز کامل غروب نکرده توی آسمون میاد و قبل از غروب اون ناپدید میشه!

برای پسر بچه ی شیطونی که کلی سوال بی جواب توی ذهنش بود، معرفی یه جرم آسمانی به نوعی هم جواب بود و هم سوال! خب مادرم فضانورد که نبود! مثل هر مادر دیگه ای سعی داشت تا پسرش رو به سمت علم سوق بده و اتفاقا موفق هم شد. از اون تاریخ خاطرم هست که هربار از مدرسه برمیگشتم فقط آسمون رو نگاه میکردم تا دنبال ناهید ( زهره ) باشم و ببینمش. راجعبه اش با هیچکس توی مدرسه حرف نمیزدم؛ آخه میدونید ناهید یه راز بود بین من و مادرم! یه راز قشنگ و هیجان انگیز.

دوبار برای همین سر به هوایی زمین خوردم و زانوم زخمی شد و یکبارم پدرم رو بدجوری عصبانی کردم.

من توی آسمون بودم و یه جورایی این عشق از اون شب به بعد در من نهادینه شد. دو یا سه شب دیگه هم مادرم وقت گذاشت و با من اومد روی پشت بوم تا باهم شاهد غروب ناهید باشیم.

میدونید چی جالب بود؟ من به طرز عجیبی به نجوم علاقه مند شده بودم و هیچکس متوجه این موضوع نشده بود! بچه ها علاقه هاشون معمولا زود گذره اما اگر عشق به چیزی در شما به وجود بیاد تا آینده همراهتون میمونه و هیچوقت رهاش نمی کنید.

از این علاقه ی عمیق و خلاقیت ها که معلم های سال های تحصیلی، جز رگه هایی خشک شده چیزی ازش باقی نذاشته بودن؛ هنوز میشد نبض های ضعیفی گرفت تا مطمئن بشی هنوز عشق به فضا درونت نفس میکشه.

یه روز که مشغول مطالعه توی اینترنت و گفتکو با دوستان در مورد یوفوها بودم، ناگهان یکی از دوستانم به من گفت که میلاد تو باید فیلم " اینتراستلار " رو ببینی! دیدنش برای آدمی مثل تو جذاب ترین چیز ممکن خواهد بود. خب من کلا اهل فیلم نیستم و تقریبا هیج علاقه ای ندارم مگر برای وقت گذرونی. برادرم برعکس من علاقه ی شدیدی به فیلم های هالیوودی داره، بنابراین برای گرفتن مشاوره در خصوص اینکه "استاد به نظر شما این فیلم چطوره؟" ازش خواستم بیاد باهم این فیلمو ببینیم. البته قبلا خودشو کشته بود که بیا اینو ببین عالیه!!! اما من هی سر باز میزدم.

تا اینکه همون روزا تنهایی نشستم و از وب سایت نماشا این فیلم رو تا دم دمای عصر دیدم. فکر کنم بهترین موقع دیدنش اون ساعت بود. چون بعدش که با چشمای خسته و پف کرده بلند شدم و در بالکن رو باز کردم؛ یکدفعه یه خنکای خوبی زد توی صورتمو خیره شدم به آسمون قشنگی که اینهمه زیبایی پیدا و پنهان رو توی خودش جا داده بود. بعد از اون فیلم انگار آسمون داشت باهام حرف میزد. من همینطور که به آسمون نگاه میکردم و مشغول مکالمه با قدرت نماییش بود، یکدفعه چشمم خورد به ناهید که اون گوشه از آسمون نشسته بود و انگار داشت با یه چهره ی پا به سن تر به من نگاه میکرد. من یاد مادرم افتادم و اون شب زیبا و قسم خوردم هیچوقت دست از این آرزوی مهم نکشم.